کربلا...
دلتنگم،مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگیرد...
خرج تو میکنم دلتنگی هایم را ، به امید دیدار کربلای تو ...
من دلم نازک است و زود می گیرد...
اما ایمانم اگر به چیزی بند کند ، دیگر هیچ حرفی نمی تواند آن را سست کند ؛
ایمان دارم وقتی دلم عجیب برای تو تنگ می شود ...
وقتی عجیب دل هوای دیدارت دارد ...
وقتی عجیب جاذبه ی قلبم به سوی توست ...
آن لحظه نوشته می شود به پایم ثواب زیارتت!
و دلم قرص میشود که تو را از همین اتاقم و پشت پنجره ای نیمه باز زیارت کرده ام...
به خودم می گویم که تو صدایم را شنیده ای و قدری از هوای ملکوتی بین الحرمینت
را برای دل خسته ام فرستاده ای...
من به همین چیزها دل خوش کرده ام و گرنه که تا بحال از غم دوریت ...
دلم به حال خود میسوخت و ...
دلم میسوزد که نمی توانم از نزدیک بـــبــــــویـــمــت...
عطر سیب حرمت آرزوست ...
حضرت ارباب ، ســــلامٌ عَــلَـــیــــک...
این روزها چقدر دیرتر میگذرد
عقربه های ساعت چقدر کند حرکت میکنند..
ثانیه ها هم انگار یاد گرفته اند که اگر دلت بی قرار باشد آهسته تر حرکت کنند
فقط میخواهم تا آنروز زنده بمانم و چشمانم روشن شود به دیدار عاشقانه ترین قطعه زمین
یعنی این لطف را در حقم میکنی خدا
اللهم الرزقنا کربلا
مسافر
برچسب: آن سوی دلتنگی ها,آن سوی دلتنگی,آن سوی دلتنگی ها خداست,آن سوی همه دلتنگی ها,
نویسنده: میلاد کمالی